شبی از پشت یک تنهایی نمناک وبارانی
تورا بالهجه گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای درکوچه های آبی احساس
تورا از بین گلهایی که در تنهاییم رویید با حسرت جدا کردم
وتو درپاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران وسرگردان چشمانیست رویایی
ومن تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تورا در دشتی از تنهایی وحسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت....
ومن!بعد از عبور سرد و غمگینت حریم چشمهایم را
به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم چرارفتی نمی دانم چراشاید خطا کردم
وتو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا،تا کی،برای چه؟
ولی رفتی وبعداز رفتنت باران چه معصومانه بارید
وبعداز رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
وبعداز رفتنت رسم نوازش درغمی خاکستری گم شد
وبعداز رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
وبعداز رفتنت انگار کسی حس کرد
من بی تو تمام هستیم از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
وبعداز رفتنت دریا چه بغضی کرد
کسی فهمید تونام مرا ازیاد خواهی برد
ومن با آنکه می دانم تو هرگز یاد مرا با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته چشمان زیبای توام...
برگرد...
زندگی...ما را در سایت زندگی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: mohammad
بازدید: 25